سالها می گذرد و تو بر می گردی به خود نگاه می کنی , می بینی سالها گذشته , از تو فقط یک توده حرف نگفته باقی مانده , یک توده بزرگ حرف نگفته از عشق که بارها , خواسته ای همان جا وسط آن جماعت در آغوشش آرام بگیری , گاهی حرفی می زنی , خواهشی می کنی , چند بیتی روانه ات می کند , دلت را خوش می کنی که آن مرد با اسب سفیدش می آید , یا شاید هم , آن مردها ... بر می گردی به خود , به زمان های از دست رفته , که همه اش به یک فکر , به یک نصمیم غلط , هر چند از روی عشق گذشته , شدی عین یک کلمه با حروف بزرگ , که فریاد می زند دوستش داری , چه فایده نه تو , توانش را داری , نه او وقتش را ... لحظه ای بایست , آفتاب رفته است , و تو همچنان منتظر طلوع خورشیدی , این ها , همه اش را تقدیم تو می کند , می گویی عاشقانه ات زیباست , نویسنده اش را نمی شناسم , سالهاست برایت می نویسد , به دلم می نشیند ؛ حرفهایش , نه ! گاهی فقط خط خطی هایش را می خوانم .
*خودم*
برچسب:
نویسنده: متین زارعینیا